ریه را باید از نفس مرگ انباشت
در زمینی که انسان ها می میرند بدون هیچ خاطره ای.در زمینی که شعر سهراب را می خوانند٬می خوانند(چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید)اما نمی فهمند.
ریه را باید از نفس مرگ انباشت
در زمینی که هر روز میوه ی منوعه اش را می خورند بدون هیچ بهانه ای.در زمینی که می پرستندبدون این که بشناسند٬می خوانند بدون این که بفهمن٬می گویند بدون این که درک کنندو می نویسندبدون این که حس کنند.
ریه را باید از نفس مرگ انباشت
در زمینی که تکه ای کاغذ ارزشش از بوی گل از صدای خوش پرنده از نسیم از زندگی بیشتر است.در زمینی که باید بخوری تا خورده نشوی.
ریه را باید از نفس مرگ انباشت
در زمینی که دروغ حکم فرماست در زمینی که شیطان برای بنده یافتن فریاد نمی زند در زمینی که خداوند از همه تنها تر است.
ریه را باید از نفس مرگ انباشت
در زمینی که سنگ فرشش همه با خون استحکام یافت در زمینی که ابزار کشتار پیشرفت است در زمینی که فریا منوع است.
ریه را باید از نفس مرگ انباشت
در زمینی که آزادی رویاست در زمینی که آرامش آرزوست در زمینی که شاد بودن آنی است در زمینی که اشک مقدس است.
ریه را باید از نفس مرگ انباشت
در زمینی که فرهاد از پاک بودن اسیر توطئه شد در زمینی که عشق را به بازی گرفتن در زمینی که احساس را سرکوب کردن و انسانیت را کشتن.
ریه را باید از نفس مرگ انباشت
در زمینی که دل شکستن خون به دل کردن جان گرفتن در زمینی که روز به روز تنگ تر شد و چه خفقانی حاکم است در زمینی که آب را بستن به صاحب خانه.
ریه را باید از نفس مرگ انباشت در زمینی که خودمان ساختیم.آه....