تبليغاتX
هر درختی به اندازه ی ترس من برگ دارد

به چه نگاه میکنی؟زخم صورتم؟

نه!اشتباه نکن٬جای سیلی نیست

از آسمان رسیده است

تا یادم هست در زمستان از آسمان پر می بارید و در بهار نم نم باران و ما به درون حیاط می دویدیم و در زیر این بارش دستانمان را باز میکردیم و خیره می شدیم به آسمان زیرا شنیده بودیم این خط نقطه چینی است تا خدا.

چه بی نهایت می نگریستیم

اما نمی دانم چه کرده اند خدا امروز ناراحت بود از آسمان یخ بارید٬و من به درون خانه فرار کردم. 

+[ تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 19:46 نويسنده علی | ]

شب است و آسمان تاریک و ستاره ها یکی یکی خاموش می شوندو زمین تاریک تر لباسهایم را بر تن کردم تا ساعتی در میان خلوت خود قدم بزنم٬از در بیرون رفتم٬چند قدم نرفته بودم که صدای شیحه ی ماشین و جیغ یک پیرزن و خنده ی چند جوان که به او  می گفتن ننه پس عینکت کو و حالت عجیب پیرزن که حکایت از آینده ای.......داشت.

به راه خود ادامه دادم شهر شلوغ بود انگار همه دلتنگ بودن پسری را دیدم آویزان یک سیگار در پی بودن می گشت٬چند قدم پیشتر دختری را دیدم تن خود را به نمایش گذاشته بودو در میان افکارش در پی توجه می دوید و من از کنار افکارش گذشتم به چهار راه رسیدم در پشت چراغ قرمز ماشینی را دیدم که با آهنگی بلند در پی شکارش می گشت چه گوش خراش بود.

چند قدم جلو تر در میان افکارم ناگهان به زنی رسیدم که با چشمانی کبود در پی آغوش غریبه به سراغ محبت می گشت و در گیری تن به تن دیشب با همسرش را در ذهن مرور می کرد.

باتومی را دیدم در دست یک انسان وظیفه شناس که در پی برقراری امنیت بود و چه امنیت درد آوری گویا خودش هم متوجه نگاه های تنفر انگیز شده بود.جوانی را دیدم بی هدف در میان خیابان پی معشوقه ایی می گشت٬کودکی را دیدم در یک دست بستنی و در یک دست٬دست مادرش و در میان چشمان مادر نگرانی آینده ی بی خیالی فرزند را می دیدم و دیدم خیلی ها که نمی توان نوشت خوب هم دیدم جوانی را دیدم که در انبوه سیاهی ها در پی نور بخشیدن بود.

مردی را دیدم دست پیره مردی را گرفته بود و از میان ماشین ها به سوی دیگر خیابان روانه می کرد و کودکی که لبخند خود را با دوستش تقسیم می کرد.

پیره مردی را دیدم که در گوشه ایی از خیابان با صدای آهنگ تارش به آینده دلگرمی   می دادو من از میان آن ها و اینها٬شاید ها و اگرها گذشتم و ناگهان چشمانم را گوشودم خود را دیدم در میان رختخوابم در اتاق تنها در میان شب......

                                                                                                  .ع

(من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم که سرنوشت درختان باغ من تبر است)

+[ تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:50 نويسنده علی | ]

ما

کاشف کوچه های بنبستیم

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند.

(برخی مواقع انسان به جایی میرسد که خود را در انجماد میبیند یخ بسته بی تحرک و دیگر هیچ و به حدی احمق می شود که نمیفهمد زمانی که خورشید طلوع کند تمام یخ ها را ذوب خواهد کرد)

+[ تاريخ جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 12:23 نويسنده علی | ]

سلام سلامی به سرخی خونی که از نک نیزه می چکد

سلام سلامی به گرمی دستان افتاده

سلام سلامی به برندگی زبان زینب

سلام سلامی به افتادگی عبدالله در کنار عمو

سلام سلامی به پاکی و شباهت اکبر به احمد

سلام سلامی به لطافت آغوش خونین

سلام سلامی به پاکی و به زلالی اشکهای رقیه

سلام سلامی به ابهت گهواره ی خالی

سلام سلامی به مظلومیت قاسم و سلام سلامی به پاکی حر

سلام سلامی به بلندا و به جانبخشی کربلا

+[ تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 0:4 نويسنده علی | ]

قلمت را زمین بگذار زیرا دیگر ملالی برای نوشتن نیست،زیرا کلمات هم نیز دروغ می گویندو ذهن تو آنقدر پریشان است که نمی تواند بیافریند.ذهن تو را شستن در سیلانگاه بی عدالتی ها در میان دود انبوه ماشین ها ذهن تو را دیروز بوغ قطاری که به ایستگاه میرسید شست زیرا شنیده بودی که کوه فرو ریخت اما دهقانی نبود و این بوغ پیام آور بی دهقانی بود.ذهن تو خالی شد زمانی که در کتاب ادبیات اثری از پتروس فداکار ندیدی و فهمیدی که سالهاست افسانه ی غربی تو دروغ بوده است.

ذهن تو را به چالش کشید صفحه ی حوادثی که نوشته بود از پدری که خانواده اش را کشته بود و پس از آن خود را با طناب دار یکی دید در اتاق خواب دخترش.ذهن تو لرزید زمانی که هیروشیما به فریاد کشیده شد و بعد از آن این لرزش ها گرفته نشد و هر روز هیروشیمایی دیگر.ذهن تو دچار پوچ اندیشی شد زمانی که ارزش ها به ضد ارزش ها تبدیل شدن و چه بیهوده می اندیشیدن آنان که اینگونه می اندیشیدن.ذهن تو منفجر شد در کنار مدرسه ای در لبنان که یکی یکی کودکان را از ویترین چهارگوشه ی خانه می دیدی که می افتادن به خاطر قدرت طلبی و کور بینی یک انسان.ذهن تو را موش های فاضلاب جویدن زمانی که شنیدی دخترکی را برای چند مسقال طلا کشتن.ذهن تو ایست زد زمانی که خبر ترور فیلسوف های زمینی را شنیدی.

ذهن تو به تشویش کشیده شد زمانی که راه بر پیر منبر نشین تو خدایت را اینگونه تفسیر کرد در دوزخ و از طرفی شراب سازی ضبر دست در بهشت.ذهن تو تبعش خوابید زمانی که شنیدی لاله ی قرمز در لجن زار رویید و زمانی که شنیدی نرگش در یخبندان این دوران مرد.ذهن تو را به آتش کشیدن زمانی که خبر از خود سوزی چند معترض شنیدی و ذهن تو تمام و کمال مرد زمانی که خواندی زندگی شاید ریسمانی است که مردی خود را با آن از درختی آویزان کرده است.

+[ تاريخ یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 0:47 نويسنده علی | ]

قلمت را زمین بگذار زیرا دیگر ملالی برای نوشتن نیست،زیرا کلمات هم نیز دروغ می گویندو ذهن تو آنقدر پریشان است که نمی تواند بیافریند.ذهن تو را شستن در سیلانگاه بی عدالتی ها در میان دود انبوه ماشین ها ذهن تو را دیروز بوغ قطاری که به ایستگاه میرسید شست زیرا شنیده بودی که کوه فرو ریخت اما دهقانی نبود و این بوغ پیام آور بی دهقانی بود.ذهن تو خالی شد زمانی که در کتاب ادبیات اثری از پتروس فداکار ندیدی و فهمیدی که سالهاست افسانه ی غربی تو دروغ بوده است.

ذهن تو را به چالش کشید صفحه ی حوادثی که نوشته بود از پدری که خانواده اش را کشته بود و پس از آن خود را با طناب دار یکی دید در اتاق خواب دخترش.ذهن تو لرزید زمانی که هیروشیما به فریاد کشیده شد و بعد از آن این لرزش ها گرفته نشد و هر روز هیروشیمایی دیگر.ذهن تو دچار پوچ اندیشی شد زمانی که ارزش ها به ضد ارزش ها تبدیل شدن و چه بیهوده می اندیشیدن آنان که اینگونه می اندیشیدن.ذهن تو منفجر شد در کنار مدرسه ای در لبنان که یکی یکی کودکان را از ویترین چهارگوشه ی خانه می دیدی به خاطر قدرت طلبی و کور بینی یک انسان.ذهن تو را موش های فاضلاب جویدن زمانی که شنیدی دخترکی را برای چند مسقال طلا کشتن.ذهن تو ایست زد زمانی که خبر ترور فیلسوف های زمینی را شنیدی.

ذهن تو به تشویش کشیده شد زمانی که راه بر پیر منبر نشین تو خدایت را اینگونه تفسیر کرد در دوزخ و از طرفی شراب سازی ضبر دست در بهشت.ذهن تو تبعش خوابید زمانی که شنیدی لاله ی قرمز در لجن زار رویید و زمانی که شنیدی نرگش در یخبندان این دوران مرد.ذهن تو را به آتش کشیدن زمانی که خبر از خود سوزی چند معترض شنیدی و ذهن تو تمام و کمال مرد زمانی که خواندی زندگی شاید ریسمانی است که مردی خود را با آن از درختی آویزان کرده است.

+[ تاريخ یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 0:44 نويسنده علی | ]

سلام ممنون که داخل مدتی که نبودم بهم سر زدیت و ببخشید که نمیتونم زود به زود سر بزنم خیلی کار دارم خیلی.

+[ تاريخ جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 18:23 نويسنده علی | ]

تو می گی درد یعنی از بین رفتن یعنی مرگ اما نه مرگ یعنی آرامش یعنی شروع دوباره.درد یعنی دویدن در پی بودن،درد یعنی خلوت یک سکوت پر از فریاد در گوشه ی این هنجره،درد یعنی غم باد یک مادر برای فرزندش که تسلیم شده است در برابر این زندگی،درد یعنی مرگ یک کودک در سکوت یک پیاده رو در مقابل چشمان کور رهگذرانش.

تو می گی درد یعنی ورق خوردن ایام رو به پیری،اما نه درد یعنی پیر شدن بی معنا،درد یعنی ورق خوردن رو به بتالت،درد یعنی عبور از رود بدون لمس آب.

تو می گی درد یعنی قربت اما نه درد یعنی همه کس داشتن اما باز هم غریب،درد یعنی سکوت فریاد، درد یعنی تنها میان جمع،درد یعنی قربت کلام.

درد یعنی به اغما رفتن یک تفکر،درد یعنی سقوط یک احساس،درد یعنی شروع بی آغاز درد یعنی آغاز بی پایان،درد یعنی بارش بی محصول درد یعنی ژنده پوشی که شیشه ی ماشینت را پاک کرد.

درد یعنی همین حال همین امروز بی هدف،درد یعنی کور شدن در برابر حقایق،درد یعنی گام های رو به فنایی،درد یعنی همه چیز دانان نادان،درد یعنی بودن در عین نبودن،درد یعنی گم شدن در میان افسانه، درد یعنی امروز را به دیروز فروختن،درد یعنی انسانیت را رو به انزوا بردن،درد یعنی سرافکندگی پدری در مقابل فرزندش به خاطر یک بستنی،درد یعنی خروج این دود کثیف از دریچه ی سخنوری یک جوان رو به فنا، درد یعنی نیمه ی خالی یک لیوان،درد یعنی دخترکی که از حد نداری و بدبختی خودش را فروخت.

نمی فهمی،نمی بینی،نه نمی بینی چون . . . . .

+[ تاريخ جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 0:33 نويسنده علی | ]

انسان با تقدیر به دنیا می آید و با تقدیر از دنیا می رود انسان ها ساخته ی تقدیرند در تقدیر اشتباه کردیم٬کار کردیم٬زندگی کردیم٬دین انتخاب کردیم و چه تلخ شد زمانی که قسمت نیز به او اضافه شد و ما در قسمت هم نیز گم شدیم.

و چه دور فهمیدیم که در این خمره ی پوچ به جز جمجمه چیز دیگری نیز هست.تا فکر کنیم تا در تقدیر و قسمت غرق نشویم و  افسوس زمانی که میوه ی ممنوعه را خوردیم و چه تلخ بود بعد از آن که بارهای دیگر خوردیم و چه اسفناک است که هنوز در حال خردن آنیم.

و هر روز انسان تقدیر و قسمت از بهشت رانده می شود.

+[ تاريخ یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 11:26 نويسنده علی | ]

ریه را باید از نفس مرگ انباشت

در زمینی که انسان ها می میرند بدون هیچ خاطره ای.در زمینی که شعر سهراب را می خوانند٬می خوانند(چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید)اما نمی فهمند.

ریه را باید از نفس مرگ انباشت

در زمینی که هر روز میوه ی منوعه اش را می خورند بدون هیچ بهانه ای.در زمینی که می پرستندبدون این که بشناسند٬می خوانند بدون این که بفهمن٬می گویند بدون این که درک کنندو می نویسندبدون این که حس کنند.

ریه را باید از نفس مرگ انباشت

در زمینی که تکه ای کاغذ ارزشش از بوی گل از صدای خوش پرنده از نسیم از زندگی بیشتر است.در زمینی که باید بخوری تا خورده نشوی.

ریه را باید از نفس مرگ انباشت

در زمینی که دروغ حکم فرماست در زمینی که شیطان برای بنده یافتن فریاد نمی زند در زمینی که خداوند از همه تنها تر است.

ریه را باید از نفس مرگ انباشت

در زمینی که سنگ فرشش همه با خون استحکام یافت در زمینی که ابزار کشتار پیشرفت است در زمینی که فریا منوع است.

ریه را باید از نفس مرگ انباشت

در زمینی که آزادی رویاست در زمینی که آرامش آرزوست در زمینی که شاد بودن آنی است در زمینی که اشک مقدس است.

ریه را باید از نفس مرگ انباشت

در زمینی که فرهاد از پاک بودن اسیر توطئه شد در زمینی که عشق را به بازی گرفتن در زمینی که احساس را سرکوب کردن و انسانیت را کشتن.

ریه را باید از نفس مرگ انباشت

در زمینی که دل شکستن خون به دل کردن جان گرفتن در زمینی که روز به روز تنگ تر شد و چه خفقانی حاکم است در زمینی که آب را بستن به صاحب خانه.

ریه را باید از نفس مرگ انباشت در زمینی که خودمان ساختیم.آه....

+[ تاريخ پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 15:31 نويسنده علی | ]